تولد 7 سالگیت مبارک ...
روزهای تولد را خیلی دوست دارم بخصوص اینکه تولد گل پسرم باشد امسال تصمیم گرفتم تولد دسته جمعی برایش بگیرم دهم آذرماه که مصادف می شد با آخرین روز های ماه صفر و من به انتظار ربیع نشستم ماه بهاری ماه سرآمدن رنج و غصه ماه عطر و شکوفه ....و من 26 آذزماه (پنجم ربیع الاول )جشن گرفتم تولدت را انشاا.. که 120ساله شوی عزیزم ..
8 دیماه هم میلاد پیامبر خوبیها بود امیرمحمد را با جعبه شکلات به مدرسه فرستادم تا در شادی تولد پیامبر نیز شریک باشیم ...
تولد 7 سالگی پسرم به من این تلنگر را زد که خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنیم عمرمان می گذرد انگار همین دیروز بود که برای داشتنش دست به آسمان بلند کرده بودیم آن زمان که خدا نعمتش را بر ما تمام کرد و لایق داشتن فرزندی سالم و خوب شدیم .
همان زمان که قصه تنهایی روزهای زندگی پدر تمام شد و رضا سرمست از داشتنن ولیعهدی چون او و آیدا نیز شوق داشتن برادری که پشتش به او گرم است .یک حامی قدرتمند در آینده ...
و من مادرم ...مادر یک پسر و دختر و این مسئولیت من را چند برابر می کند و من به خودم می گویم یادم باشد در کنار احساس خوب مادری خستگی هم هست ...نگرانی ... از خود گذشتگی ...صبوری ...اما اینها به همه ی مادرانگی می ارزد . نمی ارزد؟؟؟
دلم می خواهد این روزها کشدار شود و ما در این زمان بمانیم می خواهم این روزها را نفس بکشم ،زندگی کنم و با تمام وجود لمس کنم . 7 سالگی پسرم فقط یکبار است و دیگر تکرار نمی شود و همینطور تمام روزهایی که داریم در پس دغدغه های زندگی به راحتی سپری می کنیم غافل از اینکه این روزها دیگر نمی آیند و مهمانهای کوچولوی ما روزی بزرگ می شوند و از آشیانه پر می کشند .دلم می ریزد...
می خواهم به رضا بگویم خوشبختی اینجاست . خیلی نزدیک .کنار ما .فقط باید چشمهایمان را باز کنیم و ببینیمش .خوشبختی یعنی بازی کردن با امیرمحمد وآیدا ،یعنی دیکته گفتن ،درس پرسیدن ،مهمانی رفتن ،می خواهم بداند که ما روزهای بدون او را نمی خواهیم روزهایی که از فرط کار تراشیدن برای خودش ناهار وشام یکی می شود و شب خسته و کوفته به خانه می رسد و فقط می خواهد بخوابد دلم می سوزد که این روزها را درک نکند ،نفهمد،نبیند،نشنود
دیر........خیلی دیر
و چقدر دیر می فهمیم
که زندگی
همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم.











تولد 7 سالگیت مبارک ...
